![]() |
![]() |
|
|
بازم سلام به همه دوستان.دارم دکلمه های فروغ فرخزاد رو گوش میکنم.عکس مریمم رو نگاه میکنم و هر کاری که میکنم نمیتونم جلوی اشکمو بگیرم.دارم ذیوونه میشم.توی این چند وقتی که مریمم کنارم نیست به اندازه چند سال پیر شدم.آرزو دارم ببینمش.اون چشای نازشو ببینم.دلم یه ذره شده واسش.از خونه که میرم بیرون هر چیزی که میبینم یادش میوفتم.کارم شده هر روز جلوی خونشون رد شدن.که شاید شاید شاید بتونم ببینمش.چند وقت پیش با ماشین از جلوم رد شد.اینقدر شکه شده بودم که نزدیک بود ماشین بزنه بهم.نمیدونم اونم منو دید یا نه.ولی آرزو داشتم زمان متوقف میشد و من میتونستم یه دل سیر نگاهش کنم.آرزو دارم که مریم دوباره مال من بشه.کنارم باشه.اون موقه میتونم با خیال راحت بمیرم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم مهر 1390ساعت 2:18 توسط احسان |
|
|
هنوز عادت به تنهایی ندارم باید هرجوریه طاقت بیارم اسیرم بین عشق و بی خیالی چه دنیای غریبی بی تو دارم میترسم توی تنهایی بمیرم کمک کن تا دوباره جون بگیرم یه وقتایی به من نزدیک تر شو دارم حس میکنم از دست میرم نمی ترسی ببینی برای دیدن تو یه روز از درد دلتنگی بمیرم تو که باشی کنارم میخوام دنیا نباشه تو دستای تو آرامش بگیرم بگو سهم من از تو چی بوده غیر از این تب کی رو دارم به جز تنهایی امشب میخوام امشب بیفته به پای تو غرورم نمی تونم ببینم از تو دورم دارم تاوان دلتنگی مو میدم کنار تو به آرامش رسیدم بیا دنیامو زیبا کن دوباره خدایا از تو زیبـــاتر ندیدم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 5:45 توسط احسان |
|
|
سلااااام سلاام صدتا سلااام
سلامی به گرمیـــــــه شــــیل تاتااو خوبین خوشین سلامتین؟؟ منم خوبم وای خیلی خیلی خوشحالم اخه امروز تفلده خوووووووب اگه گفتین تفلد کیه؟؟؟ آره درسته مريم جون "آدمهایی هستند که روز تولد یا شب تولد ندارند هر روز از آمدن خود شادند" فقط به روز تولد خود بسنده نمیکنند امید وارم تو هم از همان ها باشی.. مريمم عسیسم تفلدت مبالک باشه مبالک مبالک تفلدت مبالک!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 0:10 توسط احسان |
|
|
"آدمهایی هستند که روز تولد یا شب تولد ندارند هر روز از آمدن خود شادند" فقط به روز تولد خود بسنده نمیکنند امید وارم تو هم از همان ها باشی.. مريمم عسیسم تفلدت مبالک باشه مبالک مبالک تفلدت مبالک!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 0:7 توسط احسان |
|
|
___________________$$$$___$$$$
__________________$$$$$$$_$$$$$$ _________$$$$$$$$$$$$$$$$$__$$$$ _____$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$__$$$$ ____$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ ___$$$_$$_$$$$$$$$$$$$$$$$_$$$$$ __$$$$$_$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ __$$$_$$_$$$$$$$$$$$$$$$$$_$$$ __$$$_$$_$$$$$$$$____$$$$ _$$$$$_$$$$$$$$$$$ _$$$_$$_$$$$$$$$$$ _$$$_$$_$$$$$$$$$$ _$$$_$$_$$$$$$$$$$$ $_$$$$$$__$$$$$$$$$ $_$$$$$$___$$$$$$$$ _$$$$$$$$$__$$$$$$$ $_$$$$$$$$___$$$$$$ $$_$$$$$$$$___$$$$$ $$$_$$$$$$$$__$$$$$$ _$$$_$$$$$$$$$_$$$$$ $$$$$ __$$$$$$$$_$$$$ $$$$$$$ __$$$$$$$$$__$ $_$_$$$$$__$$$$$$$$$_$$$$ $$$__$$$$$__$$_$$$$$$$_$$$$ $$$$$$_$$__$$$$$$$$$$$$$$$ _$$$$$$$__$$$$$$$$$$$$$$$$ __$$$$$__$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $__$$$__$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $____$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $____$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $__________$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $____________$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $______________$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $_______________$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $_______________$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $____________$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ __________$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ _$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $_$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $__$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $__$$$$$$$$$$$$$____$$$$$$$$$$ _$$$__$$_$$________$$$$$$$$$$$ _$$$_$$_____________$$$$$$$$$$ _$$_$$______________$$$$$$$$$$ _$$$$________________$$$$$$$$$$ _$$$$________________$$$$$$$$$$ __$$$_________________$$$$$$$$$ $_____________________$$$$$$$$$ $____________________$$$$$$$$$$ $____________________$$$$$$$$$$$ $____________________$$$$$$$$$__$$$$$ $___________________$$$$$$$$$$$$$$$$$$ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 22:19 توسط احسان |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم فروردین 1390ساعت 10:2 توسط احسان |
|
|
سلام به همگی.امروز یک اتفاق مهم برای من افتاد.امروز پیش یکی از دوستام نشسته بودم داشتیم صحبت میکردیم که یک لحظه مریمم رو دیدم که از جلوم رد شد.داشت خرید میکرد و من هم بیرون مغازه ایستاده بودم.باورم نمیشد که مریمم رو همه زندگیم رو دارم میبینم.توی این چند وقت آرزو داشتم که ببینمش.درد و بلاش به جونم همه کسم مریممم خیلی شکسته شده بود.مریمی که همه آرزوی داشتن اندامش رو داشتن خیلی خیلی لاغر شده بود.از دیدنش سیر نمیشدم.وقتی که خریدش تمام شد و رفت نمیتونستم سر جام بند بشم.فراموش کردم بگم وقتی دیدمش تمام بدنم سست شده بود فشارم افتاد به زور سر پا وایساده بودم و اینکه تمام تلاشم رو میکردم که جلوی اشکم رو بگیرم.مانتو و کفشش هم رنگی بود که خیلی دوستش داره.رنگ صورتی.خیلی زیبا بود مثل همیشه.وقتی رفت من هم دنبالش راه افتادم.جفتش که رسیدم بهش گفتم که به وب لاگ قدیمیش که الان دست منه سر بزنه.سرتون رو به درد نیارم.قدم به قدم باهاش میرفتم.از روی پل هوایی که رد شدیم خواهر و دامادشون اونجا منتظرش بودن.مثل قدیم که هر وقت میخواست خرید کنه و من میرفتم و میدیدمش و قدم به قدم باهاش میرفتم این بار هم همین کار رو کردم.در آخر از خواهرش جدا شد و رفت سر ایستگاه تاکسی که بره خونه.آرزو داشتم کنارش بنشینم ولی نشد.جلو که نشسته بودم تمام حواسم به پشت سرم بود.نفسم به زور در میومد.اشکام هم بی اختیار سرازیر شده بود روی گونم.دوست داشتم هیچ وقت به مقصد نرسیم که بتونم ازوجودش لذت ببرم.ولی حیف که خیلی زود رسیدیم.باهاش اومدم تا جلوی خونشون.دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و زدم زیر گریه.مثل دیوانه ها توی خیابون راه میرفتم و گریه میکردم.نمیدونم مریم میاد و به وب لاگ سر میزنه یا نه ولی امیدوارم بیاد.هر سال عید مریم رو میدیدم.خدا رو صد هزار مرتبه شکر که امسال هم دیدمش.خیلی خیلی بیشتر از همیشه عاشقشم و دوستش دارم.مریم همه زندگی منه.و تا آخر عمر منتظرش میمونم که برگرده.تنها آرزوی من اینه که مریم مال من باشه.دوست دارم کنارش زندگی کنم و کنار خودش هم بمیرم.از خدا میخوام که اگر قراره به مریم نرسم هر چه زودتر جونم رو بگیره.از هر کسی هم که این مطالب رو میخونه خواهش میکنم که همین دعا رو در حقم بکنه.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 3:22 توسط احسان |
|
|
میان تاریکی
تو را صدا کردم سکوت بود و نسیم که پرده را می برد در آسمان ملول ستاره ای می سوخت ستاره ای می رفت ستاره ای می مرد تو را صدا کردم تو را صدا کردم تمام هستی من چو یک پیاله ی شیر میان دستم بود نگاه آبی ماه به شیشه ها می خورد ترانه ای غمناک چون دود بر می خاست ز شهر زنجره ها چون دود می لغزید به روی پنجره ها تمام شب آن جا میان سینه ی من کسی ز نومیدی نفس نفس می زد کسی به پا می خاست کسی تو را می خواست دو دست سرد او را دوباره پس می زد تمام شب آنجا ز شاخه های سیاه غمی فرو می ریخت کسی تو را می خواند هوا چو آواری به روی او می ریخت درخت کوچک من به باد عاشق بود به باد بی سامان کجاست خانه ی باد ؟ کجاست خانه ی باد ؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 13:2 توسط احسان |
|
بر او ببخشایید بر او که گاه گاه پیوند دردناک وجودش را با آب های راکد و حفره های خالی از یاد می برد و ابلهانه می پندارد که حق زیستن دارد بر او ببخشایید بر خشم بی تفاوت یک تصویر که آرزوی دوردست تحرک در دیدگان کاغذیش آب می شود بر او ببخشایید بر او که در سراسر تابوتش جریان سرخ ماه گذر دارد و عطر های منقلب شب خواب هزار ساله اندامش را آشفته می کنند بر او ببخشایید بر او که از درون متلاشیست اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور می سوزد و گیسوان بیهده اش نومیدوار از نفوذ نفس های عشق می لرزد ای ساکنان سرزمین ساده خوشبختی ای همدمان پنجره های گشوده در باران بر او ببخشایید بر او ببخشایید زیرا که مسحور است زیرا که ریشه های هستی بار آور شما در خاک های غربت او نقب می زنند و قلب زود باور او را با ضربه های موذی حسرت در کنج سینه اش متورم می سازند |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 13:0 توسط احسان |
|
|
اي آئينه ما را زغم آ زاد توان کرد وقت سحر به آئينه اي گفت شانه اي |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 12:53 توسط احسان |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 17:49 توسط احسان |
|
مرگ من روزی فرا خواهد رسید دیدگانم همچو دالانهای تار |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 12:50 توسط احسان |
|
|
چقدر سخته تو چشای کسی که تموم عشقت رو ازت دزدید و
به جاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی حس کنی که هنوزم دوسش داری. . . چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده. . . چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی. . . چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری. . . چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی "گل من.باغچه ی نو مبارک" |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 2:14 توسط احسان |
|
|
سلام به همگی.الان توی کافی نت نشستم.دو تا از دوستای مریم اومدن دارن انتخاب واحد میکنن.یکی از دوستاش منو میشناخت و وقتی که اسمشو آورد یهو تنم یخ کرد.هنگ کردم.الان دوستاش رفتن.دارم روانی میشم.قلبم میخواد وایسه.یه بغض سنگین راه گلومو بسته.نفسم در نمیاد.خیلی خودمو نگه داشتم که جلوی مشتریا اشکم در نیاد.کمرمو به زور میتونم صاف کنم.فکرمو نمیتونم یه جا متمرکز کنم.دلم بدجور واسش تنگ شده.آرزو دارم یک لحظه ببینمش.ولی وقتی منو میبینه فرار میکنه.به خدا نمی دونم جکار کردم.که این کارو میکنه.با رفتنش کمرم شکست.هنوز نتونستم خودمو جمع و جور کنم.شبها به زور خوابم میبره.دیگه چشمه اشکم خشک شده.مریم همه زندگی من بوده و هست.این غم هیچ وقت کهنه نمیشه.انگار همین دیروز بود که رفت.تورو خدا دعا کنید.دعا کنید که مریم من خانوم من همه زندگی من نفس من خوشحال باشه.تنها دلخوشی من وسایل و عکسشه.وسایلی که یک روز دست مریم من بهش خورده.هنوزم دوست دارم هنوزم همه زندگیمی مریمم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 21:41 توسط احسان |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 20:42 توسط احسان |
|
بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس تولد تولد تولدت مبارک قربوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووونت بشم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 9:56 توسط احسان |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 9:47 توسط احسان |
|
|
فوووووووت ….. فووووووووت ….
امروز با شکوهترین روز هستیست روزی که آفریدگار تو را به جهان هدیه داد * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * دوباره روز تولدت رسید * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * در بــــــــاغ جهان، دلم گلی می جوید امروز گل سپیــــــــــده ات می روید . . . امروز دلـــــــــم دل ای دل ای میخواند، چون میلاد تو را خـدا مبارک گویـد. تولدت مبارک مریمم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 5:8 توسط احسان |
|
|
سلام به همگی امروز ۱۰/۴/۱۳۸۹ دقیقا ۳۲روز مونده به تولد همه زندگی من مریم منه.دارم لحظه شماری میکنم واسه اون روز.امسال اولین سالیه که مریم از من دوره.چند روز پیش از جلوی خونشون رد شدم(مثل همیشه) یک لحظه چشمم بهش افتاد و بی اختیار وایسادم پاهام خشک شده بود.توان راه رفتن رو نداشتم.دردش به جونم داشت تو باغ جلو خونشون کباب درست میکرد.وقتی چشمش به من افتاد سریع رفت توی خونه.حاظر بودم ۱۰سال از عمرم کم میشد ولی یک دل سیر نگاهش میکردم.ولی حیف که نشد و اون رفت.چند مدت پیش هم رفتم توی دانشگاهشون که ببینمش و واسه آخرین بار باهاش خداحافظی کنم.آخه داغ یه خداحافظی درست تو دلم مونده بود.از روز قبلش یه عالمه حرف واسه گفتن جمع کرده بودم ولی وقتی چشمم تو چشمش افتاد همه حرفام از سرم پرید.فقط بغض گلومو گرفتو گریه کردم و یک cd که واسش رایت کرده بودم رو بهش دادم آخه توی cd دکلمه شعر های فروغ فرخزاد بودومریم من هم عاشق شعرای اون بود.از وقتی که قبول شد لحظه شماری میکردم توی دانشگاه ببینمش آرزوم بود.ولی حیف که توی اون شرایط دیدمش.خواستم بهش بگم که با همه وجود بهش افتخار میکنم.ما ۵سال همدیگرو میخواستیم.ولی اون رفت و بعد از کمتر از یک هفته عقد کرد.هنوز نتونستم باور کنم ای جریان رو.من بیشتر از همیشه عاشقشم.ولی حقیقتش ان رو نمیدونم.من تا الان زیر بار ازدواج نرفتم و نخواهم رفت.میخوام تا آخر عمر با خاطره هاش زندگی کنم.امیدوارم هر کجا هست خوشحال و خوشبخت باشه. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 5:10 توسط احسان |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 2:37 توسط احسان |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
این وبلاگ رو به عشق اول و آخرم مریم تقدیم میکنم.الان در کنار من نیست ولی امیدوارم همیشه خوشبخت و موفق باشه.این وبلاگ قبلا مال خودش بود ولی پاکش کرد و رفت.ولی من برای اینکه توی نبودش بتونم خودم رو کمی آروم کنم و عذاب کمتری بکشم کار همه زندگیم مریمم رو ادامه دادم.امیدوارم بیاد و به وبلاگ خودش سر بزنه.دوست دارم خانومم
|
| نوشته های پیشین |
|
دی 1390 مرداد 1390 خرداد 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 آبان 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 |
|
RSS
|